786 - تاریخ: 1398/11/18 ساعت: 13:21
تلگرافی باید بنویسم و سعی کنم یه ساعت بخوابم تا برای عمل آماده باشم.مامان بزرگ از بیمارستان مرخص شد. خداروشکر میکنیم که خونه است حتی اگر حالشخیلی مساعد و مثل همیشه نباشه ولی همین که کنارمون هست هزارم
787 - تاریخ: 1398/11/18 ساعت: 13:21
تصوری که از روزهای بعد عمل داشتم خیلی متفاوت تر از چیزی بود که گذروندم.قرار نبود گریه کنم، داروها رو فراموش کنم، در طی شبانه روز فقط چندساعت بخوابمقرار بود خستگی ها رو بشورم ببرم و از فردا با انرژی ب
788 - تاریخ: 1398/11/18 ساعت: 13:21
امروز اولین تار مو سفیدم رو دیدم!شاید حاصل روزهایی که تو این مدت گذروندیم همین تار مو بی رنگ بود...صبر و گذر زمان بزرگترین خواسته این روزهاست.
774 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:01
امشب با پنجمین نفر هم خداحافظی کردمبه پنجمین نفر هم گفتم التماس دعا گفتم وقتی نگاهت به حرم ابوفاضل افتاد به یادمباش اما نمیدونم کی خودم میتونم به چشم ببینم...امسال عجیب دلم هوایی شدهیه جوری که بعد خداحفظی و رفتن هرکس دلم گرفت و امشب اشکم دراومدحسرت زمانی رو دارم که میتونستم برم و دلم به رفتن نبوداما...
775 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:01
روزهای نسبتا شلوغی رو میگذرونماینقدر ذهنم درگیر بوده که وقتی تو آسانسور دانشگاه با روپوش سلفی گرفتم و بعد اومدم به مامان نشوندادم، خودمم تعجب کردم!!! چقدر لاغر شدم!!! طبق معمول منو کشوند رو وزنه و دی
776 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:01
امروز اولین بار که اومدم دانشگاهاومدم تو اتاق استاد خان اما خودش نیست... تا چنددقیقه دیگه باید برم کلاسشرایطی که شاید در آینده بخواد زیاد اتفاق بیفته شاید هم نه... این روزا دارم یاد میگیرم به اتفاقات یهوییشدن ها و نشدن هاخونسردانه واکنش بدم...
777 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:01
بعد از یک ماه و نیم ماجرای پسرک تموم شد.خیلی چیزا فهمیدم. اینکه تو این تصمیمات هیچ کس جز خودم مسئول نیستحتی مامان و بابانمیگم برام راحته نه! مخصوصا من که سالیان سال بود دور هر ماجرای احساسی روخط قرمز
778 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:01
حس میکنم بچه های کلاس کم کم بهم عادت کردناینو از زیاد "استاد" صدا زدن ها و با حوصله تر گوش دادن به حرفام حدس میزنم...استادخان همچنان اصرار داره که تو خیلی مهربانانه رفتار میکنی اما من نمیتونم غیراین
779 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:01
استادخان داره میرهخبر جدیدی نیست اما کم کم داره به اون روز نزدیک میشهخبر جدید این که ویبریو هم داره میره!و من شوکه م... تو اون جمع من فقط با این دونفر راحت بودم و حالا طی چندماه آیندههر دونفر میرن و
780 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:01
چندروز که دکتر خندان نیست و من باید پروتکل جدید رو خودم امتحان میکردمخودم مشکلاتش رو حل میکردم و در نهایت از اون حالت مکعب مستطیلی که دکتردیده بود به گردالی های خوشگل زیر میکروسکوپ تبدیل میکردم.چون
781 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:01
تقریبا یک هفته است که اینترنت ها قطع شده!هرچقدر دلم میخواد امید بیشتری برای اینجا بودن پیدا کنم روز به روز شرایط به شکلیپیش میره که میبینم نمیشه. نمیتونم.مامان بزرگ بیمارستان بستری شده. الان هم با نت همینجا و اکانت بیمارستانم تونستموصل بشم تا برای کلاس شنبه م مطالب رو بگیرم.خودم این یه هفته داغون بو...
782 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:01
روزهای سختی به ما گذشتاز اینترنت و ماجراهای عجیب غریبی که که یهویی به سرمون نازل کردن نمیگماز اتفاقی میگم که اینقدر برامون سنگین بود که همه خبرها رو فراموش کردیم!بعد از آخرین باری که با نت بیمارستان
758 - تاریخ: 1398/2/18 ساعت: 15:48
اعصاب ندارم چشمام پر اشک میشه حتی الان که مینویسماما هیچ راهی جز نوشتن ندارممدام تو ذهنم تکرار میشه که چرا بعضی از آدما تا این پست و حقیر میشن؟ما آدما فکرمیکنیم کی هستیم؟ چرا یه لحظه فکرنمیکنیم که مم
755 - تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 14:16
چندسال که یه تضاد بزرگ تو زندگیم هست اما هیچوقت نخواستم بهش توجه کنم!اما حالا که آخرسال میخوام بنویسم. حداقل از شر این همه حرف تو مغزم خلاص شم.شاید اینقدر درگیر حفظ ظاهر بودم که به خودمم القاء شده که
752 - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 18:41
یه پست موقت نوشتم که کامل نشده بود وفعلا هم حوصله کامل کردن ندارمفقط در راستای همون نوشته ها بگم که کاش میشد فضول نباشیم!!!حتی باشخصیت ترین و مهربون ترین آدم ها هم میتونن یه وقتایی فضول باشن و اینخیل
753 - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 18:41
پشت همه روزمرگی ها و کارها و برنامه هام یه نگرانی هست.مثل اکثر آدم هایی که تو این نقشه جغرافیایی به عنوان یه هم زبون زندگی میکنن...یه نگرانی که همین چنددقیقه پیش موقع مسواک زدن با یه قطره اشک خودشو ن
742 - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 13:02
به اطراف نگاه میکنم لیست مخاطبین رو بالا پایین میبرم سعی میکنم حرف بزنم اما بیشتر از چندجمله نمیشه میام اینجا صفحه سفید بازمیکنم حتی چندبار نوشتم اما بازم نمیشه نیمه کاره بیخیالش میشم و صفحه رو میبن
743 - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 13:02
نمیدونم چرا چندروز بود که باز یادت بودم حال و هوای آذر؟ اتفاقات این روزا؟ نمیدونم حتی چندروز پیش پای سیستم دانشگاه که بودم خواستم شانسی اکانت یاهو رو باز کنم. حتی پسوورد هم فراموش کرده بودم و بچه ها
747 - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 13:02
خبری از استرس های همیشگی نیست... درست و حسابی درس نخوندم و فردا اولین امتحان شروع میشه! درگیر مهمونی های سنتی هستم و اگر مثل همون آدم پارسال و قبل تر بودم حتما اجازه نمیدادم که تو این روزها کسی آرامش دوران امتحانات رو بهم بزنه! اما من اون آدم پارسال و قبل تر نیستم... از خیلی جهات دیگه نیستم... + خدا...
656 - تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 1:16
فیلم رگ خواب ...بالاخره اومد... وقتی درحال اکران بود نشد ببینم و به امید اینکه چندوقت دیگه دی وی دی میاد صبر کردم... خیلی کم پیش اومده اینقدر دنبال یه فیلم باشم! خوب بود خیلی خوب! حس و حال مینا و درموندگی بابت احساساتش! آدم ها هرچقدر هم ساده باشن بالاخره از یه جایی به بعد محکم میشن یعنی خواه ناخواه ...