خرید بک لینک

درباره سایت

[ هم دمــم ]

امکانات وب

ArcHive خرداد ۱۴۰۵ فروردین ۱۴۰۵ اسفند ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴ مهر ۱۴۰۴ مرداد ۱۴۰۴ تیر ۱۴۰۴ خرداد ۱۴۰۴ بهمن ۱۴۰۳ آبان ۱۴۰۳ مهر ۱۴۰۳ مرداد ۱۴۰۳ خرداد ۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ فروردین ۱۴۰۳ اسفند ۱۴۰۲ بهمن ۱۴۰۲ دی ۱۴۰۲ آذر ۱۴۰۲ آبان ۱۴۰۲ مهر ۱۴۰۲ شهریور ۱۴۰۲ مرداد ۱۴۰۲ تیر ۱۴۰۲ خرداد ۱۴۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۲ فروردین ۱۴۰۲ اسفند ۱۴۰۱ بهمن ۱۴۰۱ دی ۱۴۰۱ آذر ۱۴۰۱ آبان ۱۴۰۱ مهر ۱۴۰۱ شهریور ۱۴۰۱ مرداد ۱۴۰۱ تیر ۱۴۰۱ آرشيو [ هَم دَمــَم ] ​​​​​​دیشب دلم هوای نوشتن کرده بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:10

چهارسال پیش رفته بودیم قدم مهم برای مهاجرت رو برداریمدقیقا تو همون تاریخ و خیلی اتقاقی قرار گذاشتیم وسط شهر همدیگه رو ببینیم داشتیم از قدیما حرف میزدیم که گقت یادته اون روزا اعصاب نداشتیوقتی به ساعتم نگاه کردم گقتم باورتون میشه امروز دقیقا همون روز؟حالا بعد چهارسال ، هزاران هزار کیلومتر دور تر از خونه مون نشستیم اینجا، روبروی ساختمون های پر زرق و برق این شهرو همه اون چندماه سختی رو یاوآوری میکنیم و می خندیم...از زمانی که اومدم اینجا این شاید سومین باری باشه که در یه فضا دوستانه عادی قرار میذاریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:10

دوباره شب آرزوهانماز لیله الرغائب و حال خوب و سبک بعد از اون یادش بخیر با مامان بزرگ می خوندیم هرسالآرزوهام مثل همیشه استسلامتی، حال خوب ، رزق و روزی ، دل آرومعمیق تر از هر زمانی دلم همراه می خواد و خودش میدونه ایناصلی ترین خواسته ای که این روزها ازش دارم...تنهایی مهاجرت، سختی ها و دیدن خودم و خواسته هام باعث شدبفهمم آره من واقعا به جایی رسیدم که دلم یار می خواد...تو ذهنم همه بودن خانواده م، دوستام، مریض ها، رفتگان...امیدوارم خدا قبول کنه...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:10

سخت ترین روزهای مهاجرتاگر یه نفر می گفت نزدیک به دوهفته میگذره و‌تو خانواده ت رو نمیبینی و همچنان به زندگی ادامه میدی قطعا میگفتم امکان نداره! من میمیرماما زنده م...پنج روز اول جهنم بودهر روز تا شب کنار بچه ها بودم! برای اولین بار از این تعداد زیاد و صداهای بچه ها خداروشکر می کردم! اگه نبودن؟ خیلی بد بوداما صبح روز پنجم تموم شده بودمکف آفیس روبروی دوست ایرانی نشسته بودم و اشک می ریختمروی صندلی میتینگ روم روبروی استاد خارجی نشسته بودم واشک می ریختمتو راهروهای دانشگاه صدای هق هقم می پیچید و بغل دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:10

آخرین روز سال سخت و طاقت فرسا ۱۴۰۴نشستم روی صندلی های کلینیک و منتظرم دکتر بیاد حدود ۱۶ ساعت دیگه تحویل سالنزدیک به بیست روز که ایران قشنگم زیر بمب و بارون جنگو حدود دوهفته است که ارتباطم با خانواده م در حداقل ترین حالت ممکن بودهآدمیزاد پوست کلفت، این رو زیاد میگیم و می شنویم اما انگار همه مااین روزها داریم تحربه ش میکنیم. اینجا جریان زندگی در عادی ترینحالت خودش و تنها همدردی های کوچیک از اطراف که یادمون میارهما الان جنگ زده هستیم!مکانیسم دفاعی بدنم ایندفعه زده به در بی خیالی!!!اما یه جایی و یهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:10

سال جدید؟نفهمیدیم چطور شروع شد! شمارش روزهای جنگ از دستم خارج شدهاما شاید چهل روز...روزهای سختی میگذره، اما ما رفتیم تو حالت سیوینگ مودیک ماه پیش مثل امروز در یکی از بدترین روزهای زندگیم بودمارتباطم با مامان قطع شده بود، یکشنبه سرد و بارونی بود که هیچکساز بچه ها هم در دسترس نبودن که بتونم کنارشون باشم.البته که روزهایی بود که تنهایی رو ترجیح میدادم... حتی به استادخانهم زنگ نزده بودم...حالم خوب نبود چترم رو برداشتم و رفتم پارکاین پارک همه روزهای زندگی منو دیده، حال خوب ، حال بد...اینقدر داغون بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:10

بعد از سه ماه صدای تماس گوگل میت برگشت!اما من دیگه اون آدم اسفند ۱۴۰۴ یا ۲۸ فوریه نیستم که با اشک زنگ زدم ایران و گفتم من میدونم همین امروز اینترنت قطع میشه دوباره وفقط می خواستم تصویری همه شما رو ببینم چون نمیدونم این دفعهچی میشه!!! و درست حدس زده بودم ارتباط ما کم کم قطع شد...ظالمانه ترین کاری که یه عده می تونن انجام بدناز خیلی جهات ، زندگی من به قبل و بعد از این سه ماه تقسیم میشه!انگار دیگه اون اتصال و وابستگیم به ایران و خانواده کم شدشاید هم روانم برای محافظت از خودش یه چیزایی رو خاموش کردهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:10

این اولین تجربه سفر تنهاستمنظورم از سفر اومدن و موندن تو به نقطه ای بدون حضور هیچ آدمی همیشه یا با خانواده بودم یا با دوستاماما دلم یه همچین سفری می خواست، با اینکه وضعیت جسمی خیلیایده آل نیست اما دلم رو زدم به دریا و صبح که بیدار شدم دوتا هتلنسبتا ارزون برای دوشب رزرو کردم. یکی وسط جنگل یکی کنار ساحلروز اول حس عجیبی داشتمخیلی وقت بود دور از خونه نبودم. دوباره همون حس مرموز ته دلم کهمیگه میبینی اینجا برات شده خونه، که وسط غربت یه کنجی شده خونهانگار دلم می خواست این تنهایی رو به شکل متفاوتی ببینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:10

به تایم اینجا الان وارد سال جدید زندگی شدمسالی که گذشت عجیب ترین سال زندگیم بود، سالی که با اسم جنگ شروع شد دوتا مریضی خیلی سخت رو‌ تجربه‌ کردمدوتا سفر جاده ای رفتم، یه بار تنها با خودم رفتمیه روزایی عمیق ترین تنهایی ها رو حس کردمجدایی از خانواده و بی خبری مطلق رو حس کردممن تو این سال دوباره حس محبت و علاقه رو چشیدمبا چندتا از ترس هام چشم تو چشم شدم و رفتم جلودوباره به خودم فرصت شناختن آدم ها رو دادم بدون ترس از قضاوتمن حس های خواستن ، خواسته شدن و نشدن رو دوباره لمس کردمحضور دوباره استادخان توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:10


تولد امسال بهترین روزهایی بود که می تونسنم بعد مدت ها سختی داشته باشم

انگار همون آسانی بعد سختی رو معنی میکنه

1111

زمان هایی که با دوستام گذروندم

و بهترین خبر گرفتن ویزا جدید برای یه سفر که آرزو داشتم دقیقا تو روز تولدم

این قشنگ ترین نشونه از خدایی بود که مطمئنم منو میبینه و می شنوه

من از ته دلم می خوام که بهم کمک کنه تا امسال بیشتر دلم به حضورش گرم باشه

باور کنم که هرآنچه میده یا نمیده حکمت و صلاحی داره ...

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:10


خیلی یهویی همه چی خوب پیش رفت

خیلی یهویی تر گفتم من میام ایران

و حالا دم گیت آخرین پرواز و در فاصله چندساعتی با خانواده م...

احساساتم عجیب بهم گره خورده

هنوز نیومده دلتنگ خونه و زندگی جدید و رفقای یک ساله م شدم

و از این طرف دلم پر میکشه برای مامانم و خانواده و شهرم

انگار راست میگن دیگه هیچ جا آروم و قرار نداری

چون واقعا دل و احساساتت دوتیکه میشه

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: پنجشنبه 24 خرداد 1403 ساعت: 15:39

چندروزی بود که می خواستم صبح زود برم آزمایش خون و چکاپ کلیامروز بالاخره فرصت شدچندبار نوبتم تغییر کرد و بعد جابه جایی با چندنفر کارم انجام شدراهرو شلوغ بود همزمان داشتم وسایلم رو تو کیف جا به جا می کردمنگاهم بین آدم هایی که تو راهرو بود می چرخید که یهویی خشکم زدعجیب نیست؟ تو این شهر بزرگ، بین این همه روز و ساعت، بعد تغییر چندبار وقتمدقیقا لحظه ای از این راهرو رد میشم که اون آدم روی یکی از صندلیها نشسته و سرش تو گوشی و من چندین ثانیه نگاهم قفل میشه بهش...بعضی وقت ها نمیدونم خدا می خواد چی بهم بگه!اما دیدن دوباره ش بعد سه سال حس خالی بهم دادقیافه نه چندان جذاب و مرتب، حالت نشستن و نگاهش به گوشیباعث شد یه لحظه به خودم بگم من تو رو می خواستم؟... نمی تونم منکر این بشم که دوباره خشم تمام وجودم روپر کرداینکه دلم می خواست برم روبروش بهش بگم با اینکه با تمام وجودتلاش کردم ببخشمت، تلاش کردم از این حس کثیفی که تو به من دادیکنار بیام اما هنوز انگار ته دلم عمیقا می خواد که خدا به جای من ازتو حقم رو بگیره!...به مامان می گم هر روز که میگذره مطمئن تر میشم از درست بودنتصمیمم برای رفتن... انگار سهم من از این شهر تموم شده... انگارمن متعلق به اینجا نیستم چون آرامشم رو یه جای دیگه پیدا کردمکنج همون چهاردیواری که دلم براش خیلی تنگ شدهبین همون آدم ها و ساختمون هایی که هرچند حس غربت دارن اماحالم رو خوب میکنن...سهم من از زندگی تو این گوشه دنیا پیدا نشد...... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: پنجشنبه 24 خرداد 1403 ساعت: 15:39


هنوز هم دلم می خواد لحظه های خاص رو اینجا ثبت کنم

مثل همین آخرین شات قهوه ای که از روز اول خریده بودم

همزمان با نوشتن آخرین خط های فایل پروژه یک ساله م

در آخرین روز ماه اپریل :)

خوشی هایی در همین حد ساده اما بزرگ...

خدایا شکر هزار هزار بار به هرآنچه دادی و ندادی

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 17 ارديبهشت 1403 ساعت: 0:42

به خودم جایزه دادم برای تموم کردن این فایل پر زحمت

ادامه راه به نتیجه ای که از این کار به دست میاد بستگی داره و من تمام این یازده ماه در تلاش بودم که کار خوب ارائه بدم

حالا امروز میشه گفت تقریبا تموم شده و عمیقا خوشحال و سبک بالم

دلم می خواد بخوابم

ولی هنوز ریزه کاری ها باقی مونده

به هر حال از نظر من تموم شده است و جایزه ها رو هم به همین مناسبت به خودم دادم

ببینیم در ادامه قرار چی پیش بیاد ...

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 17 ارديبهشت 1403 ساعت: 0:42

نشستم تو اتاق جدید و یهویی دلم هوای نوشتن کرداینجا هوا سرده و به خاطر شرایط نامناسب اتاق قبلی به صورت خودجوش تصمیم گرفتیم بیایم یه اتاق دیگهتنوع خوبی بود... وسط استرس کارهای پایان نامه و جمع و جور کردن این مرحله به نظرم این تغییر خیلی لازم بودیه نگاه به تاریخ میندازم و یادم میاد که کم کم دارم نزدیک میشم به روزی که پذیرش اینجا رو گرفتم، به روزی که به معنای واقعی یه راه جدید تو زندگیم باز شد...روزی که خدا انگار یه زندگی دوباره بهم دادوقتی شب ها خسته میرسم خونه و یه وقتایی از فشار کار و زندگی و دلتنگی گریه م میگیره مدام به خودم یادآوری میکنم که حواست هست کجا بودی و کجا هستی؟بعد از جمع کردن این مرحله باید یه استراحت درست و حسابی به خودم بدم... تقریبا چندماه که دور هر تفریح و گشت و گذاری رو خط کشیدم تا این کارها رو تحویل بدم... جایزه بعدی هم گوشی که بالاخره باید بگیرم :)خدایا به هرآنچه که دادی و هرآنچه ندادی هزارمرتبه شکر... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: يکشنبه 9 ارديبهشت 1403 ساعت: 3:15

صفحه بندی