1102 - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 4:10
ArcHive خرداد ۱۴۰۵ فروردین ۱۴۰۵ اسفند ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴ مهر ۱۴۰۴ مرداد ۱۴۰۴ تیر ۱۴۰۴ خرداد ۱۴۰۴ بهمن ۱۴۰۳ آبان ۱۴۰۳ مهر ۱۴۰۳ مرداد ۱۴۰۳ خرداد ۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ فروردین ۱۴۰۳ اسفند ۱۴۰۲ بهمن ۱۴۰۲ دی ۱۴۰۲ آذر ۱۴۰۲ آبان ۱۴۰۲ مهر ۱۴۰۲ شهریور ۱۴۰۲ مرداد ۱۴۰۲ تیر ۱۴۰۲ خرداد ۱۴۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۲ فروردین ۱۴۰۲ اسفن...
1103 - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 4:10
چهارسال پیش رفته بودیم قدم مهم برای مهاجرت رو برداریمدقیقا تو همون تاریخ و خیلی اتقاقی قرار گذاشتیم وسط شهر همدیگه رو ببینیم داشتیم از قدیما حرف میزدیم که گقت یادته اون روزا اعصاب نداشتیوقتی به ساعتم نگاه کردم گقتم باورتون میشه امروز دقیقا همون روز؟حالا بعد چهارسال ، هزاران هزار کیلومتر دور تر از خو...
1104 - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 4:10
دوباره شب آرزوهانماز لیله الرغائب و حال خوب و سبک بعد از اون یادش بخیر با مامان بزرگ می خوندیم هرسالآرزوهام مثل همیشه استسلامتی، حال خوب ، رزق و روزی ، دل آرومعمیق تر از هر زمانی دلم همراه می خواد و خودش میدونه ایناصلی ترین خواسته ای که این روزها ازش دارم...تنهایی مهاجرت، سختی ها و دیدن خودم و خواست...
1105 - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 4:10
سخت ترین روزهای مهاجرتاگر یه نفر می گفت نزدیک به دوهفته میگذره و‌تو خانواده ت رو نمیبینی و همچنان به زندگی ادامه میدی قطعا میگفتم امکان نداره! من میمیرماما زنده م...پنج روز اول جهنم بودهر روز تا شب کنار بچه ها بودم! برای اولین بار از این تعداد زیاد و صداهای بچه ها خداروشکر می کردم! اگه نبودن؟ خیلی ب...
1106 - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 4:10
آخرین روز سال سخت و طاقت فرسا ۱۴۰۴نشستم روی صندلی های کلینیک و منتظرم دکتر بیاد حدود ۱۶ ساعت دیگه تحویل سالنزدیک به بیست روز که ایران قشنگم زیر بمب و بارون جنگو حدود دوهفته است که ارتباطم با خانواده م در حداقل ترین حالت ممکن بودهآدمیزاد پوست کلفت، این رو زیاد میگیم و می شنویم اما انگار همه مااین روز...
1107 - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 4:10
سال جدید؟نفهمیدیم چطور شروع شد! شمارش روزهای جنگ از دستم خارج شدهاما شاید چهل روز...روزهای سختی میگذره، اما ما رفتیم تو حالت سیوینگ مودیک ماه پیش مثل امروز در یکی از بدترین روزهای زندگیم بودمارتباطم با مامان قطع شده بود، یکشنبه سرد و بارونی بود که هیچکساز بچه ها هم در دسترس نبودن که بتونم کنارشون با...
1108 - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 4:10
بعد از سه ماه صدای تماس گوگل میت برگشت!اما من دیگه اون آدم اسفند ۱۴۰۴ یا ۲۸ فوریه نیستم که با اشک زنگ زدم ایران و گفتم من میدونم همین امروز اینترنت قطع میشه دوباره وفقط می خواستم تصویری همه شما رو ببینم چون نمیدونم این دفعهچی میشه!!! و درست حدس زده بودم ارتباط ما کم کم قطع شد...ظالمانه ترین کاری که ...
1109 - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 4:10
این اولین تجربه سفر تنهاستمنظورم از سفر اومدن و موندن تو به نقطه ای بدون حضور هیچ آدمی همیشه یا با خانواده بودم یا با دوستاماما دلم یه همچین سفری می خواست، با اینکه وضعیت جسمی خیلیایده آل نیست اما دلم رو زدم به دریا و صبح که بیدار شدم دوتا هتلنسبتا ارزون برای دوشب رزرو کردم. یکی وسط جنگل یکی کنار سا...
1110 - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 4:10
به تایم اینجا الان وارد سال جدید زندگی شدمسالی که گذشت عجیب ترین سال زندگیم بود، سالی که با اسم جنگ شروع شد دوتا مریضی خیلی سخت رو‌ تجربه‌ کردمدوتا سفر جاده ای رفتم، یه بار تنها با خودم رفتمیه روزایی عمیق ترین تنهایی ها رو حس کردمجدایی از خانواده و بی خبری مطلق رو حس کردممن تو این سال دوباره حس محبت...
1111 - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 4:10
تولد امسال بهترین روزهایی بود که می تونسنم بعد مدت ها سختی داشته باشمانگار همون آسانی بعد سختی رو معنی میکنه زمان هایی که با دوستام گذروندمو بهترین خبر گرفتن ویزا جدید برای یه سفر که آرزو داشتم دقیقا تو روز تولدماین قشنگ ترین نشونه از خدایی بود که مطمئنم منو میبینه و می شنوهمن از ته دلم می خوام که ب...
1092 - تاریخ: 1403/3/24 ساعت: 15:39
خیلی یهویی همه چی خوب پیش رفتخیلی یهویی تر گفتم من میام ایرانو حالا دم گیت آخرین پرواز و در فاصله چندساعتی با خانواده م...احساساتم عجیب بهم گره خوردههنوز نیومده دلتنگ خونه و زندگی جدید و رفقای یک ساله م شدمو از این طرف دلم پر میکشه برای مامانم و خانواده و شهرمانگار راست میگن دیگه هیچ جا آروم و قرار ...
1093 - تاریخ: 1403/3/24 ساعت: 15:39
چندروزی بود که می خواستم صبح زود برم آزمایش خون و چکاپ کلیامروز بالاخره فرصت شدچندبار نوبتم تغییر کرد و بعد جابه جایی با چندنفر کارم انجام شدراهرو شلوغ بود همزمان داشتم وسایلم رو تو کیف جا به جا می کردمنگاهم بین آدم هایی که تو راهرو بود می چرخید که یهویی خشکم زدعجیب نیست؟ تو این شهر بزرگ، بین این هم...
1090 - تاریخ: 1403/2/17 ساعت: 0:42
هنوز هم دلم می خواد لحظه های خاص رو اینجا ثبت کنممثل همین آخرین شات قهوه ای که از روز اول خریده بودمهمزمان با نوشتن آخرین خط های فایل پروژه یک ساله مدر آخرین روز ماه اپریل :)خوشی هایی در همین حد ساده اما بزرگ...خدایا شکر هزار هزار بار به هرآنچه دادی و ندادیAdblock test (Why?)
1091 - تاریخ: 1403/2/17 ساعت: 0:42
به خودم جایزه دادم برای تموم کردن این فایل پر زحمتادامه راه به نتیجه ای که از این کار به دست میاد بستگی داره و من تمام این یازده ماه در تلاش بودم که کار خوب ارائه بدمحالا امروز میشه گفت تقریبا تموم شده و عمیقا خوشحال و سبک بالمدلم می خواد بخوابمولی هنوز ریزه کاری ها باقی موندهبه هر حال از نظر من تمو...
1089 - تاریخ: 1403/2/9 ساعت: 3:15
نشستم تو اتاق جدید و یهویی دلم هوای نوشتن کرداینجا هوا سرده و به خاطر شرایط نامناسب اتاق قبلی به صورت خودجوش تصمیم گرفتیم بیایم یه اتاق دیگهتنوع خوبی بود... وسط استرس کارهای پایان نامه و جمع و جور کردن این مرحله به نظرم این تغییر خیلی لازم بودیه نگاه به تاریخ میندازم و یادم میاد که کم کم دارم نزدیک ...
1085 - تاریخ: 1402/10/24 ساعت: 17:31
سال ۲۰۲۳ تموم شد...نیمه اول سال سخت و طاقت فرسا بودپروسه اپلای کم طاقتم کرده بود، اتفاقات خانوادگی و ترس همیشگی که داشتم! روزهای عجیبی که حتی دلم نمی خواد یادآوری کنم... اینقدر تلخ و سیاه شده بودم که باورم نمیشه اون آدم که اون روزها رو زندگی کرد خودم بوده باشم!اما هرچقدر نیمه اول تلخ بود، نیمه دوم س...
1086 - تاریخ: 1402/10/24 ساعت: 17:31
اولین تجربه مریض شدن اینجا هم گذشتهمون درد همیشگی و تقریبا ۵روز دوره نقاهت!روز اول گریه م گرفت جای خالی مامان و کارهایی که همیشه برام می کرد حس می شدیه سری مواد خوراکی تموم شده بود و باید میرفتم خریددوست نداشتم به بچه ها چیزی بگم و زحمت بهشون بدمخرید رفتم، آش درست کردم، شیرداغ و فرنیبه خودم دلداری د...
1083 - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 3:06
صدای دکتر جنتلمن از اتاقش میادداره به زبون شیرین فارسی با یه نفر مصاحبه میکنهیه نگاه به ساعت گوشی میندازم که نشون میده تو ایران ساعت 9 و نیم صبحدقیقا مثل تایمی که من اولین بار باهاش صحبت کردم... خیلی ناامید و بعد چندین بار ریمایندر زدن وقت مصاحبه داده بود...(الان متوجه میشم چقدر سرش شلوغ و چقدر سریع...
1084 - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 3:06
شب کریسمس شدهتعطیلات کوتاه ما هم به همین بهانه شروع شدهدلم می خواست این شبا وسط شهر باشم برای همین با بچه ها هماهنگ کردیم و رفتیم بیرون...خداروشکر میکنم بابت محیط و آدم هایی که برام آماده کردتعداد دختر تو این گروه خیلی کم بهتر بگم که چندتا بیشتر نیستیماما اخلاق و رفتار و شخصیت همه بچه ها اینقدر خوب ...
1080 - تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 13:59
حس میکنم قدرت نوشتن رو از دست دادمدوست داشتم اینجا هم یه آیکون بلندگو داشتم تا بتونم راحت حرف بزنماز همه روزهایی که مثل برق و باد میگذرن... از خونه م و آرامشش..از میز کارم و طبیعت بی نظیری که با هر نگاهی که به اطراف ميندازمحالم رو خوب میکنه... از دلتنگی هام برای کنج آروم و اون پرچم سبز...از نگرانی ه...