بعد از سه ماه صدای تماس گوگل میت برگشت!
اما من دیگه اون آدم اسفند ۱۴۰۴ یا ۲۸ فوریه نیستم که با اشک زنگ
زدم ایران و گفتم من میدونم همین امروز اینترنت قطع میشه دوباره و
فقط می خواستم تصویری همه شما رو ببینم چون نمیدونم این دفعه
چی میشه!!! و درست حدس زده بودم ارتباط ما کم کم قطع شد...
ظالمانه ترین کاری که یه عده می تونن انجام بدن
از خیلی جهات ، زندگی من به قبل و بعد از این سه ماه تقسیم میشه!
انگار دیگه اون اتصال و وابستگیم به ایران و خانواده کم شد
شاید هم روانم برای محافظت از خودش یه چیزایی رو خاموش کرده
بلایی که سرمون آوردن اینقدر دردناک و تلخ بود که نمیدونم چطور باید
تحلیلش کرد!!!
از یه طرف دیگه انگار برای خلایی که ایجاد شده بود اومدم تو زندگی
حال حاضرم و خواستم اینجا تغییر ایجاد کنم، منبع عاطفی بسازم!
انگار تازه فهمیدم که من کیلومترها از خونه و خانواده و منبع آرامشم
دور شدم و همه این ارتباط مجازی سرابی بوده که من تا الان میدیدم!
انگار یکی یه چک خوابوند تو گوشم که ببین خونه تو الان اینجاست
خیلی خیلی خیلی دور و تو تنهایی
انگار تازه معنای واقعی تنهایی رو بعد از سه سال چشیدم
اما یه دفعه ای دیدم اوه میشه زندگی متفاوت تری هم داشت
تلنگرش با همون پسری بود که بعذ چهارسال تونست اخساسات منو
دوباره تو وجودم بالا بیاره، احساساتی که اینقدر خاک خورده بود که
حتی فراموش شده بودن... توجه کردن، محبت، اعتماد و تکیه کردن!
ولی مگه میشد بعد اینهمه سال بلد باشم چطور باید با این احساسات
روبه روبشم؟ راستش رو بگم با حس کردنشون سورپرایز میشدم
اما آدم روبروی من هم صبوری نکرد، توقعی هم نبود
نتیجه ش شد خرابی یه رابطه تو همون قدم های اول
چون فراموش کرده بودم چطور باید پیش برم و البته عجایب اون آدم...
اما از طرفی شد استارت شکستن تابویی که چندسال داشتم
دیت پشت دیت
آدم های مختلف، دیدگاه های منفاوت، شخصیت های دور و نزدیک!
امشب یکی رو دیدم انگار از یه دنیا دیگه بود. کافی خوردیم خندیدیم
و خداحافظی کردیم... به همین راحتی و سادگی...
این تجربه کردن و دیدن آدم ها پشت سرهم دردناک بود و هست
اما راستش تو این مرحله از زندگی با خواست خودم وارد این بازی
شدم پس فعلا ادامه میدم...
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور