597 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:52
دوستی زنگ زد گفت آدرس جدید و بگو دارم کارت میارم...بعد چندهفته دیدمش وسط حیاط سر ظهر مث دیوونه ها پریدیم بغل همدیگه گفتم بیا بریم که با شوهرجانت هم سلام احوال پرسی کنم سریع از ماشین پیاده شد و بعد حال و احوال گفت حتما بیاین که منتظریم گفتم میایم که دوستمون و بفرستیم خونه بخت خندید گفت این که آرزوی ه...
598 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:52
فردا یه مهمونی کوچیک داریم... مامان بزرگ هم امروز بعدازظهر اومدن. یه نگاه به کل خونه انداختن بعد گفتن نه سلیقه تون خوبه خوشم اومد گفتم خب خداروشکر شما اوکی بدین یعنی دیگه عالیه بعد هنوز نیومده میگن خب دیگه به سلامتی جا به جا شدین باید بذاری خواستگارا بیان! گفتم بیخیال بذارین همین یه ماه باقیمونده رو...
595 - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 13:41
یادم نمیاد آخرین بار چی گفتم یا اصن کی نوشتمولی خب بالاخره گرفتاری ها و همه اون استرس ها و اعصاب خوردی ها تموم شدن و چند روزی هست که زندگی به روال عادی برگشته... الان تازه قدر آرامش زندگی رو میدونم! خیلی وقتا فراموش میکردم که همین زندگی روزمره و آروم هم یه نعمت بزرگ و قابل شکرگزاری! + هفته خیلی خ
596 - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 13:41
ظهر رفتم دانشگاهتعمیرات و تمیزکاری و رنگ و از این ماجراها بود. اتاق استادها هم که خالی گفته بود اگه نبودم زنگ بزن بیام. زنگ زدم گفت آموزشم الان میام یه جا پیدا کنیم تااتاقم درست بشه. یه اتاق خالی پیدا کردیم رفتیم اونجا بعد یهویی صداش و یواش کرد گفت تو آموزش اسمت و شنیدم گوشام تیز شد فهمیدم درحال ث
594 - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 4:55
نتایج بچه ها اومدامسال هم بچه ها ترکوندن ... بهتر از هرچیزی دوتا رتبه ۱ بود :) بچه های گروه ۳ طبق معمول بیشترین قبولی رو داشتن و من تمام مدت به لبخند رضایتمند ویبریو فکرمیکردم. بعد این نتایج چه حالی میکنه البته که بچه ها اکثرا رفته بودن موسسه ای که ویبریو و استادخان هم از ثمرات همونجا هستن ولی به
593 - تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 12:54
تو این چندقت هربار خواستم بنویسم حوصله نداشتم!یعنی از نوشتن حال و احوال این روزها گریزونم! تنها کار مفیدی که این هفته کردم این بود که دوباره برگشتم کتابخونه. وضعیت هفته پیش که داغون بود هیچی نخوندم و آخر هفته هم کوتاه نوشتم که درگیر بودم و نتونستم بخونم. البته یه سینما هم برای تجدید قوا و تقویت رو
590 - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 21:31
یعنی میشه فردا این بلاتکلیفی تموم بشه؟ + بعدازظهر فقط خوابیدم که بیدار نباشم که حداقل برای چندساعت به هیییچ چیزی فکرنکنم!
591 - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 21:31
گفته بودم از بلاتکلیفی متنفرم...حالا شرایطی پیش اومده که نمیدونم تا کی ادامه داره... بین آسمون و زمین گیر کردیم! برنامه هام کارام همه بهم ریخته... اون دفترچه هفتگی که شنبه و یکشنبه ش سفید و خالی بدتر از همه چیز رو اعصابه. تو این روزا خیلی سعی کردم محکم باشم تلقین کنم که همه چی درست میشه ولی امروز
592 - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 21:31
تحمل بلاتکلیفی برزخ از عذاب جهنم سخت تره ...میدونم جز به اجازه تو هیییچ اتفاقی رخ نمیده حتی افتادن یه برگ از درخت! + خدایا کمک کن تموم بشه این بلاتکلیفی... ++ هیچ قدرتی برای تمرکز کردن رو کارام ندارم روزهای خالی و سفید اون دفترچه که از اول هفته روی میزم بازه باعث میشه هرروز یادم بیاد که چقدر راحت زم...
580 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 14:21
دیشب حس میکردم از شدت گرما در حال تبخیر و ذوب شدنمکولر که اصن جواب نمیده :/ این وسط پشه ها هم واسه من آدم شدن + هفته دیگه خونه جدید با حال و احوال جدید ان شالله ++ از دست این پشه های تازه وارد شده هم راحت بشیم :)
581 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 14:21
میگه به شما دوتا کاری ندارم ولی اون دنیا مامان باباتون باید جواب بدن...منم گفتم جلوی هر چهارنفرشون رو میگیرم... دوسشون دارم ولی باید بگن چرا چرا دونفری که هیچ ربطی به هم نداشتن و فرستادین زیر یه سقف ... این دقیقا چیزی که خیلی وقته بهش فکرمیکنم ولی تا حالا به زبون نیاورده بودم...
582 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 14:21
باید یه کمی به خودت و کاری که میکنی ایمان داشته باشیاز این همه ذهنیت منفی دست بردار... شاید بزرگترین مشکل من همین که خودمو قبول ندارم ولی تو این یه سال تغییرمیدم ... یه قدم هم اون چندتا عدد ۵ که رو صفحه پرینت زدم و فعلا زیر میز گذاشتم تا تو خونه جدید یه دیوار با انرژی مثبت بسازم :) + ویبریو میگه
583 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 14:21
یه پیام از بچه های ترم پایینی رو تلگرام اومده بود. بعد تعریف و تمجید از پاور سمینارم و مقایسه ها، میخواست بدونه نرم افزاز خاصی استفاده کرده بودم بوده؟؟؟ (اینا چندماه دیگه باید ارائه بدن ...) گفتم نه بابا چه نرم افزازی و کوتاه و مختصر توضیح دادم چیکار کردم و از چه چیزایی استفاده کردم. + اینقدر او
584 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 14:21
میگن لیست کارآموزی ها یه ماه دیگه رو سایت میادباید قبل از بستن لیست آزمایشگاه ها برم صحبت کنم چون واقعا توانایی تحمل بعضی ها رو ندارم! همون کارورزی ۱ برای هفتصد و هفتاد و هفت پشتم بس بود :/ هر روز هر روز یه ماجرا داشتیم همونجا هم به همه گفتم من واسه کارورزی ۲ میرم یه جایی که هییییچ کدومتون و نبین
585 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 14:21
همه وقتی میخوان برن خونه جدید حالشون زیاد خوب نیست؟نمیدونم شاید هم من زیادی به زندگی روتین و همیشگیم وابسته م ولی حال و احوالم عجیبه... مث بچه کوچیک ها گریه م گرفته بود! به پنجره اتاقم عادت کرده بودم... ندیدن ماه و ابرهای پنبه ای سخته ولی عادت میکنم ...
586 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 14:21
سرم از شدت اطلاعات و مباحثی که بهم ربط داده شد و جزئیاتی که تازهفهمیدم داره میترکه ... +++ همین یه ساعت پیش که داشتم مینوشتم هنوز این جمله بالا رو تموم نکرده بودم که یهویی دیدم یکی با تعجب و صدای نسبتا بلند صدام میزنه سرم و آوردم بالا دیدم با یه حالت طلبکار اون سمت محوطه واستاده میگه: آفرین خوب دا
587 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 14:21
ببین من مث بچه های خوب نشستم پای درس خوندن ولی یهویی سوژه نوشتن خودش میرسه وسط خوندن لغات زبانم بودم که یهو یه شماره ناشناس زنگ زد! شماره ش آشنا بود گفتم بعله؟ یه پسره بود سلام احوالپرسی کرد بعد میگه شماره تون رو واگذار نمیکنین؟!!! همون لحظه یه نگاه به صفحه انداختم دیدم به خط دومم زنگ زده گفتم نه
588 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 14:21
بالاخره فایل نهایی ترجمه ها رو تحویل دادمچقدر اذیت کرد چقدر اینطرف اونطرف رفتم تا فرمت فایل رو درست کنم از آخر هم رفرنس شکل و جدولم بهم ریخت ولی از اونجایی که خانوم دکتر مهربون، زیادی مهربونه گفت نمیخواد دیگه دوباره بزنی همین قبوله :) + دو سه روز پیش اولین حس پشیمونی و کلافگی اومد سراغم! مبحث
589 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 14:21
چندوقت پیش از یکی از کانالهایی که داشتم چندتا وویس مربوط به مبحث های درس اصلیم گرفتم. اونموقع فقط برداشتم برای روز مبادا وقتی اون موج منفی و حال و احوال نه چندان خوب پیش اومد یهویی یاد اون فایل های صوتی افتادم. چک کردم دیدم بعععله همین مبحث سخت هم جزء همون فایل های صوتی هست. ۴ساعت بود و برای یکی ا
265 - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:04
میدونم باید بخوابم ولی خوابم نمیبره!اینم میدونم که شب دوباره شبیه گربه های گیج و ویج باید بشینم پای جزوه! وقتی ذهنم درگیر فکر و خیالاش باشه خواب هم تعطیل میشه. هرچی به روزای آخر خرداد نزدیک تر میشیم، فکر و خیالم بیشتر میشه. اول باید تکلیف خونه باید مشخص بشه... همین یکی خودش خیلی کار داره فقط خدا خ