262
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:23
امتحان غولی که از اول ترم تا همین امروز صبح نگرانش بودیم هم تموم شد.این یکی از اون پیرمرد جنجالی هم مزخرف تر.میدونم که شاهکار ثبت میکنه. از فرق سر تا نوک پا درد و مریضی داشتیم تو جزوه ولی سوالا داغون بود! وقتی اومد سر جلسه بلا استثنا همه دست ها رفت بالا!!! تا به من رسید طول کشید... بهش میگم فلان م
263
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:23
امتحان امروز خوب بود خداروشکرهفته پیش آزمایشگاهش و داده بودیم و امروز تئوری بود. خداروشکر که آز به خیر گذشت و با نمره کامل اون حداقل نصف آبروم حفظ شده بود ولی این یکی دیگه هنوز مونده بود (اگه پای گروه مقاله مون وسط نبود اینقدر حساسیت به خرج نمیدادم! ولی این ترم یهویی فعالیتم زیاد شد و خیلی اتفاق
264
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:23
امشب افطاری حرم دعوتیم :)اصن حس و حالش با تمام افطاری های دیگه فرق داره ... یادش بخیر ترم ۱ که بودیم آخرین روز و آخرین امتحان مساوی بود با شروع ماه رمضون و خیلی اتفاقی کارت حرم برای همون شب اول به دستمون رسید. با بچه ها رفتیم و چقدر خوش گذشت :) + هفته پیش کلا برنامه ننوشتم، یعنی حوصله نداشتم!!!
261
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 0:52
فکرنمیکردم بعد این چندسال باز هم با یه تشابه اسمی ذهنم درگیر بشه!میدونی هفته دیگه میشم هم سن خودت وقتی اومدی تو دیگه چرا اونموقع اینقدر بچه بازی راه انداختی؟ + حتی دلم نمیخواد برای حرف زدن درمورد شخصیت اون فیلم از اسمش استفاده کنم! حتی به زبون آوردن اسمت هم دور از تصورم !!! چقدر خوبه که تو
551
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 0:50
آخرین تغییرات رو هم انجام دادم و برای احتیاط ببشتر پاورپوینت رو برایاستادخان فرستادم و روی گوشی و جیمیل هم گذاشتم تا فردا مشکلی نباشه. پنجشنبه دانشگاه مث صحرای محشر بود کار به جایی رسیده بود که ویبریو با دوتا از بچه ها (گروه خودش) تو یه کلاس پای سیستم بودن و همزمان به هردونفر نکات مهم و تذکر میدا
552
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 0:50
چهارماه همه رو دیوونه کردم به خاطر یه سمینارولی خیلی خیلی خیلی خوشحالم که امروز یه جوری تموم شد که خستگی تمام سختی های این مدت از تنم رفت :) من نفر یکی مونده به آخر بود و ۵نفر قبل من رفته بودن برای ارائه، ویبریو بلااستثنا از همه ایراد گرفته بود حتی خانوم دکتر مهربون هم بهش تذکر داد که اینقدر جزئی
553
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 0:50
روز عجیب غریبی بوداولین تجربه تدریس برای دوتا کد ... دیشب درحد یه سرچ کوتاه و چک کردن پاور درمورد مبحث درسی امروز خوندم و صبح رفتم دانشگاه. کد اول بچه هایی بودن که یه ترم خودم هر جلسه تو کلاسشون TA بودم خیلی راحت برخورد کردن و منم راحت درس دادم ... کلی هم بابت نتیجه سمینارم سوال پرسیدن و حرف زدیم
554
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 0:50
بین شلوغ پلوغی های این روزا متوجه شدیم بابای دوستی فوت کردهاول باورم نمیشد... اینقدر درگیر بودیم که اصن حواسم نبود چرا دو روزه نیست چرا پروفایلش و تغییر داده ! وقتی یکی از بچه ها بهش گفته چرا زودتر خبرندادی گفته نمیخوام قبول کنم بابام دیگه نیست ...! امروز بعدازظهر رفتم مراسم، وقتی کنار در عکس باب
555
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 0:50
اولین سحری ماه رمضون امسال رو خوردم و حدود یه ساعت دیگه اذونِدلم میخواست حداقل همین پنجشنبه آخر ماه شعبان رو روزه بگیرم و اینکه زودتر خودمو با این تغییر ساعت زندگی عادت بدم تا برای درس خوندن مشکل نباشه آخه امتحانا از اول هفته جدید شروع میشه و این اولین ترمی که با این وضعیت نه چندان جالب دارم میرم
556
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 0:50
شب اول ماه رمضون ...قبلا ها که خوب بودم کلی نقشه داشتم واسه این یه ماه، مفاتیح و بالا پایین میکردم که هرچی دعا هست پیدا کنم. سجاده م آماده بود واسه سحر و دعا.. ولی چندسال که خوب نیستم، این یه سال اخیر که خیلی داغون بودم فقط به زحمت و شاید نتیجه همون سال های نوجوونیِ که تونستم یه ذره دین و ایمون و
557
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 0:50
نمیدونم درمورد کار باید چه تصمیمی گرفت!خب امتحانا که تموم بشه عملا به عنوان یه فارغ التحصیل محسوب میشم (حالا اگه اون چند ماه کارآموزی ترم دیگه رو هم در نظر نگیریم...) واسه همین واقعا طبیعی که یه گوشه از ذهنم درگیر این ماجرا باشه حتی پارسال که مث همین روزا تازه اولین کارآموزی رو تموم کرده بودم و یه
558
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 0:50
امتحان های آزمایشگاه امروز تموم شدیه فاصله چندروزه داریم و بعد شروع تئوری ها ... درس خوندن با این اوضاع و زمان کم فاصله افطار تا سحر واقعا برام سخته ولی باید قوی بود دیگه ... هنوز ۱۰ تا امتحان دیگه در پیش داریم و بعد تمام. صبح رو تلگرام ۷۱پیام از یکی از بچه ها داشتم گفتم یا خدا باز چه خبر شده باز
259
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 0:50
یکی از بچه ها تو گروه پیام گذاشت نمره های فلان آزمایشگاه رو زدن!وقتی دیدم گفتم خدایا باز شروع شد... پروتال و باز کردم نمره ۲۰ :) امتحان و خوب داده بودم ولی نمیدونم چرا از اون استاد توقع این نمره رو نداشتم با اون سوال عجیب غریب آخرش که کلی خندیدیم... آخه واسه یه نمره اضافه سوال مناسبتی میدن؟؟ ۱۴خر
260
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 0:50
والیبال دوباره جذاب می شود :)خیلی خوب بود مدام درحال پرش و دست زدن بودم + از فاصله طولانی بین امتحانا بیزارم مخصوصا امتحان غولی مث بیماری! بیاد بره بگذره خلاص بشیم... به طرف میگیم آسون بگیر تو رو خدا میگه واقعا دست خودم نیست نمیتونم سوال آسون بدم باید تحلیلی باشه !
495
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:33
بالاخره هفته اول تموم شد ... چقدر طولااااانی بود ولی صبح یه کمی زودتر رفتم تا قبل کلاسم استادخان و پیدا کنم تا یکشنبه که قرار بود برم آزمایشگاهش دیگه تو دانشگاه کلاس نداشتم گفتم زودتر همین صبح پیداش کنم ببینم تکلیف چیه میخواد چیکار کنه از شانس خوب وقتی میرفتم بالا تو راه پله دیدمش این لفظ " اِاِ" گف...
496
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:33
گذر عمر اینجا مشخص میشه که بعد ۳سال میری سالن تربیت بدنی، همون سالنی که وقتی ترمک بودیم رفتیم اونجا هیچ فرقی نکرده بود میتونستم چشم بسته برم راه و برم ، همون جای پارک همیشگی، رختکن و ... فقط ما دیگه آدم های سه سال پیش نبودیم ! بزرگ شدیم، آرزوهامون زمین تا آسمون تغییر کرده، حتی روابطمون ... + عمر مث ...
497
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:33
دوستی بعد از اعلام اینکه با دوستاش راهپیمایی رو پیچوندن گفت با استادخان هماهنگ کرده که امروز ساعت ۱ بریم برای ترم جدید صحبت کنیم. با اینکه روز تعطیلمون بود ولی باید زودتر شروع میکردیم دیگه ! جدی جدی تنبل شدم این چندوقت ... ماشین نداشتم پس مجبور شدم بعد چندوقت با مترو برم ، مامان گفت برو یه ذره پیاده...
498
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:33
تعریف میکرد خواهرش هنوز بچه بوده شاید ۱۷ساله که باباشون عروسش کرد خوشبختانه با اینکه همینطوری پای سفره عقد نشسته ولی شوهرش پسر خوبی بوده ... هنوزم هست .. بچه دار شدن و زندگیشون آروم بوده تا اینکه خواهرش یه ماه بوده که حالت افسردگی داشته .. یه شب زنگ میزنه خونه که حالم خوب نیست و صدا قطع! میرسونن بیم...
499
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:33
بچه ها رفتن کد تربیت بدنی منم اومدم کلاسی که اعلام کردن قراره کلاس discussion با جناب ویبریو برگزار بشه !!! نمیدونم چرا اومدم ولی یه ذره استرس دارم چندوقته صبح ها حالت تهوع و سرگیجه دارم !!! امروز وضعیتم داغون تره ... برای فرار از این حال و هوا و تنهایی دانشگاه ترجیح میدم همینجا باشم ... بعدا نوشت :...
500
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:33
بعد از ۸ساعت کلاس پشت سر هم آزمایشگاه الان اومدم خونه ... وقتی رو تخت دراز کشیدم تازه فهمیدم چقدر داغونم !!! این روزا سمینارهای بچه ها هم برگزار میشه و ما بین کلاسا بدو بدو میریم تا حداقل به یکی دوتا برسیم و ببینیم اوضاع چطوره... صبح بعد کلاس اول روپوش پوشیدیم رفتیم سمت آزمایشگاه ها وسایلم و گذاشتم ...