873 - تاریخ: 1400/1/17 ساعت: 10:48
اول هفته بابت نامه ای که میخواستم چک کنه زنگ زدم هنوز سلام نکردم شروع کرد مخصوصا که دانشجوهای ترم پیش به عرضش رسونده بودن که چه نمره های شاهکاری گرفتن و حالا این تیکه هاش رو به من مینداخت اینقدر یه نفس حرف زد و باز اون خاطرات کذایی دوران دانشجویی ر
874 - تاریخ: 1400/1/17 ساعت: 10:48
این روزهای آخرسالی یه کمی شلوغ پلوغه شده خیلی کم یا صادقانه بخوام بگم اصلا و ابدا وقتی برای درس خوندن نذاشتم چون تمرکز کافی برای نشستن پشت میز ندارم... چندتا کار مهم باید انجام میدادم که خداروشکر تموم شد مهم ترینش گودبای پارتی ! دوستی بود که دیگه کا
875 - تاریخ: 1400/1/17 ساعت: 10:48
آخرین ساعت های ۹۹ نمیگم تمام روزهات به تلخی گذشت اما با ترس شروع شدی، ترس از شرایطی که هیج چیزی ازش نمیدونستیم. هنوز با اتفاقات دومینو وار زندگیم کنار نیومده بودم که بهم نشون دادی چقدر میتونم متزلزل باشم . من همیشه از اونچه که امسال تجربه کردم میترس
876 - تاریخ: 1400/1/17 ساعت: 10:48
سال یکهزار و چهارصد برای من به طور جدی از فردا شروع میشه کلی برنامه ریزی کرده بودم برای این دو هفته اما... روحم بیشتر بیخیالی رو میطلبید و البته تو خونه بودن هم موثر بود خوندم اما خیلی کمتر از چیزی که میخواستم حالا از فردا با یه کوله سنگین و کلی آ
877 - تاریخ: 1400/1/17 ساعت: 10:48
باید بنویسم که از تصمیمی که گرفتم میترسم جالبه که یه چیزی از درون یا همون حس ششم عجیبم میگه که من وارد این راه میشم و همین باعث میشه خیلی جدی به بعد فکرکنم... خیلی جدی درس میخونم البته که بازدهی درحدی که میخوام نیست ولی فعلا با این شرایط خوبه خیلی جدی درحال آماده کردن مدارکی م که لازم دارم و خیلی جد...
862 - تاریخ: 1399/12/1 ساعت: 5:28
حالم خوبه که میل به نوشتن دارم؟ امروز هم بلافاصله رفتم دانشگاه که کلاس رو برگزار کنیم اوضاع و احوالشون داغونه و اصن جدی نگرفتن منم میخندم و هیچی نمیگم فقط خودمو آروم میکنم که من و شما روز امتحان گذر
863 - تاریخ: 1399/12/1 ساعت: 5:28
هفته پیش مثل امشب از شوک خبر فوت میناوند بی خواب بودم حالا امروز با شوک خبر رفتن انصاریان حالم بهم ریخته است با دوستی حرف میزدیم گفتم خیلی آدم ها هر روز از دست میرن و ما نمی فهمیم هر کدوم مادر و پدر
864 - تاریخ: 1399/12/1 ساعت: 5:28
ذهنم شلوغ پلوغه اما نه مثل روزهای قبل از نگرانی های منفی تو سرم کلی فکر و نقشه است... هدف های کوچیک و بزرگ... بعد از اینکه کتابخونه پیدا نکردم تصمیم گرفتم برنامه م رو تغییر بدم صبح ها تو اتاق کوچیکم
865 - تاریخ: 1399/12/1 ساعت: 5:28
چقدر دغدغه هام با دوستای هم ورودیم متفاوته... من که تمام فکر و ذکرم(ذهنم) کار بود، اومدم مقطع بعدی اونا که همه فکر و ذکرشون(ذهنشون) تحصیل بود، رفتن سراغ کار حالا اونا میخونن واسه استخدامی منم میخونم برای زبان و رفتن ... چی فکر میکردیم چی شد !
866 - تاریخ: 1399/12/1 ساعت: 5:28
طبق گفته جناب آقای وزیر شصت گیگ اینترنت شش ماهه فعال شد... اگه دانشجو هستین حتما استفاده کنین لینک از الان تا مرداد سال ۱۴۰۰ فکرمیکنم تا اونموقع چه اتفاق هایی افتاده؟ کرونا دست از سرمون برداشته؟ دفا
792 - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 10:36
عجیب شدماین حجم از بی قراری رو خیلی وقت بود تجربه نکرده بودمدلم آشوبه!حتما این قرنطینگی هم تاثیر داشته وگرنه تو این چندسال اخیر این حجم از وقتخالی رو کی و کجا داشتم! خدایی میدونی جز تو هیچکس حالم رو نمیدونه دیگه؟
793 - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 10:36
اسکایپ رو باز کردم...آخرین بار سه ماه پیش بود که با مسترخارجی و Javier حرف زده بودم قرار بود بعد عمل باهاشون حرف بزنم که مامان بزرگ رفت و همه چی بهم پیچیدکلی پیام از جفتشون داشتم. نگران کرونا و وضعیت
794 - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 10:36
امروز وقتی دستام موقع حرف زدن بی اختیار و شدید لرزیدنوقتی حرف هایی زدم که بعد حس کردم همه اون ماسک های بی خیالی کهتا الان به هزار بدبختی رو صورتم چسبونده بودم افتادنتازه فهمیدم من چقدر ضعیف شدم و نمی
795 - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 10:36
تو سرم کلی حرف و فکر و خیال مزاحم پرسه میزنناینقدر ذهنم درگیره که نه تو خونه آرامش دارم و نه سر کارالبته اوضاع اونطرف از خونه قابل تحمل تره کم حرف تر شدم اون ماسک رو صورتم بدجور افتادهنمیدونم چرا نمیتونم بازم بزنم و تظاهر کنم به بی خیالیمدام تو ذهنم دنبال یه راهمولی پیدا نمیکنم...
796 - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 10:36
دوباره ماسک زدمایندفعه متفاوت تر از هر زمانینمیدونم نتیجه ش چی میخواد باشه ولی حس کردم من نمیتونم خودم باشمبه خاطر آدم های اطرافم... شاید چون هیچ وقت به خودم این حق رو ندادمپس برای بقیه هم قابل قبول
789 - تاریخ: 1399/1/4 ساعت: 19:36
سخت ترین ماه سال بهمن بودسرد.. دلگیر.. پر از دلتنگی و کلافگی..الان که می نویسم بازم باورم نمیشه که این همه اتفاق تو فاصله چندماه رخ داد و حالما رو دگرگون کرد. هنوز باورم نمیشه که مامان بزرگ دیگه نیست
790 - تاریخ: 1399/1/4 ساعت: 19:36
چندروز دیگه هشتمین سال این صفحه مجازی شروع میشهتو این سال ها فضای مجازی خیلی پیشرفت داشت خیلی زیاد کلی شبکه اجتماعی جدید روی کار اومدن و منم همسو با همین تغییرات توهرکدوم از اون ها یه ردپایی از خودم
783 - تاریخ: 1398/11/18 ساعت: 13:21
خداروشکر میکنم که برگشته خونه که از اون بخش لعنتی و اون راهرو و پرستارهاییکه اذیتمون کردن خلاص شدیم. خداروشکر میکنم که روی تخت تو خونه خودش هستو اینجا کنارش نشستیم و حرف میزنه.اما من دارم از شدت عذاب
784 - تاریخ: 1398/11/18 ساعت: 13:21
پاییز سختی بودیحتی روز آخری که داری میری بازم سختی هات هستخدایی رحم کن... دعا لطفا برای همه مریض هابرای مامان بزرگم...
785 - تاریخ: 1398/11/18 ساعت: 13:21
روزهای عجیبی رو میگذرونیممامان بزرگ خوب نیست و حال همه ما بدِ...دوهفته ندیدمش چون توان رفتن و دیدنش زیر اون دستگاه ها رو ندارممثل آدم هایی که میخوان خودشون رو گول بزنن سعی میکنم اطرافم رو شلوغ کنم تا